حس باران

خرید بک لینک
تازه مامانو راضی کرده بودم که وقتی نجمه کلاس زبانش تموم شد یه هفته ای پاشیم بریم کرج خونه علی. تو سرم نقشه کشیده بودم که با آبجی بریم تهران گردی مخصوصا دلم میخواست سه جا رو برم چون اونم دلش بود بره پیش یکی از دوستای خوابگاهیش. شماره یکی از دوستای دانشگاهیمو که گم کرده بودم از بقیه پرسیدم میخواستم باهاش هماهنگ کنم که رفتم حتما حتما باهاش قرار بذارم یه قراری هم میخواستم با عانی بذارم که هیچ کدوم محقق نشدتو خواب و بیدار یبودم که نصف شبی تلفن خونه زنگ خورد چون هنوز گیج خواب نشده بودم صدای تلفنو شنیدم بلند شدم چراغو روشن کردم و رفتم سمت تلفن که دیدم مامان ه حس باران...

ما را در سایت حس باران دنبال می‌کنید

برچسب: تو این حس و حال عجیب, نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 2:53

از شنبه باید دوباره شروع کنم

دو جا تماس گرفتم برای کارآموزی مسیرشون از خونه دوره خی یه چندماهی رو میشه باهاش کنار اومد یکیشون که با روی باز پذیرفت و گفت بیاید اینجا رو ببینید اگه دوست داشتید مشغول شید.

امشب و فردا رو باید کلی خلوت کنم و برنامه بچینم و یه مشورت مجازی هم با داداش انجام بدم

امروز همه میگفتن امروز روز آخرشه ساعتای آخرشه ... دیگه واقعا روز آخر بود ولی حیف رئیس رفت و نشد خداحافظی کنم باهاش. به همکارم قول دادم یک شنبه بیام دیدنش و البته بقیه هم بگن باز که این اومد :))

حس باران...

ما را در سایت حس باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 2:53

صفحه بندی